پیرمرد عصا به دست
در جاده های شمال ایران پیرمردی را دیدم که انگار حال روحی مناسبی نداشت از روستاییان درباره اش پرسیدم وحال هرچه که گفتند من نیز برایتان می گویم: پیرمردی تنها وعصا بدست کنار جاده ایستاده و از خستگی لحظه ای به سختی بر روی دو پایش ایستاده وعصایش خیلی وقت است خشک و بی رنگ و رو شده .
عصایی که طرحهای حکاکی شده بر روی آن را خودش انجام داده واز راه حکاکی بر روی چوب پول در می آورد.
پیرمرد تنها و عصا بدست کنار جاده ایستاده و کت و شلواری بر تن دارد که او را یاد ازدواجش می اندازد ویا لباسی که کمتر از یک ملافه ارزش داردو دیگر رنگ ورویی ندارد ولی نگاه کردن به آن مانند ورق زدن کتاب زمان گذشته است یا شاید ازدواجی که تا دو روز بیشتر ادامه نداشته و یک تصادف مرگبار در جاده های شمال ایران باعث مرگ همسرش شده.این مرد سالهاست که عقل خود را از دست داده و همیشه در آن ساعت تصادف کنار جاده می ایستد اما کسی نمیداند چرا! شاید می خواهد زندگی انسانهای دیگر را نجات دهد.شاید دست خود را تکان می دهد که همسرش بازگردد ودست او را بگیرد. کسانی آن مرد را دیده اند که ویلچر همسرش را بر میدارد؛ میز صبحانه را برای همسرش آماده می کند؛ لباسهای همسرش را روی ویلچر می گذارد و با او کنار دریا می رود و ساعتی را با او صحبت میکند غافل از اینکه همسرش دیگر نیست و او هنوز در آرزوی در کنار او بودن بسر می برد.
و..............
چند لحظه تآمل.....




