..........
چه بی صدا رفتن لحظه هایی که من داشتم و او نداشت ... چه بی پایان فرا رسید آن همه آرزوی دوست
داشتنی..با پروازی چنین خود را برد.مرا برد به آن کلبه خرابه ایی که زوزه باد در لابه لای لولای دریچه
نجوا می کرد... کاش نجوای آن را می شنیدی هنگام رفتن ومی ماندی
چیست سرنوشت؟ چیست این بازی زمان! در آن لحظه که من خواستم او نخواست!آن لحظه که میل به رفتن نداشتم مرا به دنبال خود کشاند....راستی چرا؟؟! در آن بهبوهه ی زمان و ازدحام جمعیت مرا در دل خود می کشاند. سیم خاردارهای رنگی محوم کرد...محو زیبایی رنگهایش! همچون آهن ربا جذبش شدم. جذب زیبایی رنگها....نورهای فریبنده اش.... اما چه می دانستم خارهایش تا اعماق وجودم را می سوزاند و تکه پاره ام می کند- مست زیبایی شدن تاوان دارد تاوانی به سنگینی مرگ.
زودتر از این ها باید فراموش می شد گذشته ایی که در آینده رنگی نداشت ...دیروزی که امروز را نساخت.دیروزی که مدفون شد در گودال زمان.. آجر فرداها روی هم می روند و ساخته می شود.. چه تو بخواهی... چه خواهان آن نباشی. تنها عمله ایی بیش نیستی که این چهار دیواری عمر را می سازی...نمی توانی توقف کنی نمی توانی دست از ساختن بکشی چون او می خواهد... می خواهد که بسازی پس باید ساخته شود.
همیشه به این فکر می کردم انسانهایی که آسیبهای جسمی تو زندگی می بینند چگونه تحمل می کنند!حال فهمیدم چه مشکل است این وادی. دیدار میدان عمل!سخت است... امتحان" اما..... آن زمان که هیچ نمی دیدم حتی نقطه ایی کوچک حتی ماه را در آسمان... آرزو داشتم رسم کنم... بخوانم..عطش خواندن. عطش کشیدن خطی که دیده ام ببیند سوزاند مرا.. دیوانه وار تلخ خنده ایی بود بر لبانم.. خیسی چشمان اشکبارم تاریکی را در روبه رو نشست! و با خود نبرد. صبر می خواست...بردباری.. همان چیزی که همیشه برای من مشکل ترین کار تو دنیا بود اما او می خواست بیاموزد که چگونه صبر کنم حوصله کنم.....با اینکه توان آن نداشتم. درونم بی تاب بود از ندیدنها از سیاهی ها بی تاب بودم...اراده ایی برای دیدن نداشتم! درکش امکان پذیر نیست برای دیگران اما من درکش کردم با بی صبری و........گذراندم ولی پیروزمندانه.
و هرگز قصد رفتن نمی کردی..........




